دبرستان نرفتم . مدرسه که تمام شد ، دوره دبیرستان را داوطلبانه و به صورت شبانه ثبت نام کردم و خودم خواندم .
ریاضی و جغرافی را دوست داشتم . تاریخ را هم .
اما عاشق هندسه بودم .
کسی نمی دانست ، خودم هم نمی دانستم .
فقط می فهمیدم که چیزهایی را خوب نمی بینم .
قیافه معلم ها ، تخته سیاه ، گا هی هیچ چیزی نمی دیدم . چند سالی گذشت ، پدر و مادرم فهمیدند و برایم عینک تهیه کردند .
سیزده سالم بود که عینکی شدم .
خیلی کوچک بودم . چهار یا پنج سالم بود .
با سید محمد به مکتب ـ سلیمان خان ـ می رفتیم .
او سه سال از من بزرگتر بود و کوچکترین شاگرد مکتب بودم .
از اوایل مدرسه قبا تنم می کردم . ده - یازده ساله بودم که معمم شدم .
عمامه بر سر و قبا بر تن.
این لباس پوشیدن ما جلوی بچه ها دردسر بود . یعنی خیلی توی دید بود . فکرش را بکنید میان سیصد نفر ، یک نفر با یک لباس دیگر !
البته نمی گذاشتم زیاد سخت بگذرد ، با شیطنت و رفاقت جبران می کردم .
در خانه جای بازی نداشتیم ، می رفتیم کوچه ، بعضا فوتبال و والیبال بازی می کردیم ، والیبال را خیلی دوست داشتم .
«گرگم به هوا» هم بازی می کردیم . ولی والیبال را بیشتر . الان هم اگر فرصت کنم با بچه های خودم والیبال بازی می کنم ...!
خیابان خسروی نو ، کوچه ی حوض نصرت الملک . کوچک بود و شلوغ .
تا ۴-۵ سالگی خانه مان ۷۰-۶۰ متر بیشتر نبود . یک اتاق داشت و یک زیر زمین تاریک و خفه .
خوب یادم هست ....
هر وقت برای پدرمان مهمان می آمد ، همه به زیر زمین می رفتیم تا مهمان برود . از قضا پدرم روحانی محل بود و مهمان خیلی داشت ....
پدر (سید جواد) ترک زبان بود . اصالتا تبریزی . اهل خامنه و مادر فارس زبان . از بچگی دوزبانه بودیم .
ما هشت خواهر و برادر از دو مادر بودیم ؛ یعنی پدرم از خانمی ، سه فرزند داشت که هر سه دختر بودند . بعد ، آن خانم فوت کرده بودند و پدرم با خانم دیگری -که مادر ما باشند- ازدواج کرده بودند .
ما بچه های این خانم دوم ، پنج نفر بودیم ؛ چهار برادر - سید محمد ،سید علی،سید هادی و سید حسن- و یک خواهر.
من دومی بودم ، پسر دوم خانواده .
پدرملای بزرگی بود ، عالم دینی بود . بر خلاف مادرم که خیلی گیرا ، حراف و خوش برخورد بود ، پدرم ساکت و کم حرف بود .آرام . و این تاثیر دوران طلبگی و تنهایی در گوشه ی حجره بود .
۵۸ سال است که عینک روی چشمهای رهبر نشسته است ، از ۱۳ سالگی.
رهبر شش فرزند دارد ؛ مصطفی ، مجتبی، مسعود ، میثم ، بشری سادات ، هدی سادات و شش نوه که پنجشنبه و جمعه خانه پدربزرگ را شلوغ می کنند.
خانه رهبر حدود ۱۰۰ قدم با حسینیه ای که دیدارهای عمومی در آن برگزار می شود فاصله دارد، و دفتر کار ایشان هم با حسینیه ۶۰ قدم.
سوره عصر از جمله سوره هایی ست که همواره در نمازهای یومیه قرائت می کنند.
رهبر علاوه بر تسلط به زبان عربی و ترکی ، به اغلب لهجه های ایران عزیزمان آشنایی دارند.
چای در استکان کمر باریک ، پذیرایی رهبر از هر مهمانی است .
رهبر اهل شعر و غزل سرایی هم هست ؛ آنهم با تخلص «امین»...