یک دسته گل محمدی

گوشه هایی از زندگی رهبرمعظم انقلاب

یک دسته گل محمدی

گوشه هایی از زندگی رهبرمعظم انقلاب

هندسه

دبرستان نرفتم . مدرسه که تمام شد ، دوره دبیرستان را داوطلبانه و به صورت شبانه ثبت نام کردم و خودم خواندم . 

 ریاضی  و جغرافی را دوست داشتم . تاریخ را هم . 

 

اما عاشق هندسه بودم .

عینک

کسی نمی دانست ، خودم هم نمی دانستم . 

فقط می فهمیدم که چیزهایی را خوب نمی بینم . 

قیافه معلم ها ، تخته سیاه ، گا هی هیچ چیزی نمی دیدم . چند سالی گذشت ، پدر و مادرم فهمیدند و برایم عینک تهیه کردند . 

سیزده سالم بود که عینکی شدم .

مکتب

 

خیلی کوچک بودم . چهار یا پنج سالم بود .  

با سید محمد به مکتب ـ سلیمان خان ـ می رفتیم . 

او سه سال از من بزرگتر بود و کوچکترین شاگرد مکتب بودم .

عبا و عمامه

از اوایل مدرسه قبا تنم می کردم . ده - یازده ساله بودم که معمم شدم .  

عمامه بر سر و قبا بر تن. 

 

این لباس پوشیدن ما جلوی بچه ها دردسر بود . یعنی خیلی توی دید بود . فکرش را بکنید میان سیصد نفر ، یک نفر با یک لباس دیگر ! 

البته نمی گذاشتم زیاد سخت بگذرد ، با شیطنت و رفاقت جبران می کردم .

والیبال

در خانه جای بازی نداشتیم ، می رفتیم کوچه ، بعضا فوتبال و والیبال بازی می کردیم ، والیبال را خیلی دوست داشتم . 

«گرگم به هوا» هم بازی می کردیم . ولی والیبال را بیشتر . الان هم اگر فرصت کنم با بچه های خودم والیبال بازی می کنم ...!

خانه کودکی

خیابان خسروی نو ، کوچه ی حوض نصرت الملک . کوچک بود و شلوغ . 

تا ۴-۵ سالگی خانه مان ۷۰-۶۰ متر بیشتر نبود . یک اتاق داشت و یک زیر زمین تاریک و خفه . 

خوب یادم هست ....

هر وقت برای پدرمان مهمان می آمد ، همه به زیر زمین می رفتیم تا مهمان برود . از قضا پدرم روحانی محل بود و مهمان خیلی داشت ....

خانواده پدری

پدر (سید جواد) ترک زبان بود . اصالتا تبریزی . اهل خامنه و مادر فارس زبان . از بچگی دوزبانه بودیم . 

ما هشت خواهر و برادر از دو مادر بودیم ؛ یعنی پدرم از خانمی ، سه فرزند داشت که هر سه دختر بودند . بعد ، آن خانم فوت کرده بودند و پدرم با خانم دیگری -که مادر ما باشند- ازدواج کرده بودند . 

ما بچه های این خانم دوم ، پنج نفر بودیم ؛ چهار برادر - سید محمد ،سید علی،سید هادی و سید حسن- و یک خواهر. 

من دومی بودم ، پسر دوم خانواده . 

پدرملای بزرگی بود ، عالم دینی بود . بر خلاف مادرم که خیلی گیرا ، حراف و خوش برخورد بود ، پدرم ساکت و کم حرف بود .آرام . و این تاثیر دوران طلبگی و تنهایی در گوشه ی حجره بود .

متولد۱۳۱۸

۵۸ سال است که عینک روی چشمهای رهبر نشسته است ، از ۱۳ سالگی. 

رهبر شش فرزند دارد ؛ مصطفی ، مجتبی، مسعود ، میثم ، بشری سادات ، هدی سادات و شش نوه که پنجشنبه و جمعه خانه پدربزرگ را شلوغ می کنند. 

خانه رهبر حدود ۱۰۰ قدم با حسینیه ای که دیدارهای عمومی در آن برگزار می شود فاصله دارد، و دفتر کار ایشان هم با حسینیه ۶۰ قدم. 

سوره عصر از جمله سوره هایی ست که همواره در نمازهای یومیه قرائت می کنند. 

رهبر علاوه بر تسلط به زبان عربی و ترکی ، به اغلب لهجه های ایران عزیزمان آشنایی دارند. 

چای در استکان کمر باریک ، پذیرایی رهبر از هر مهمانی است . 

رهبر اهل شعر و غزل سرایی هم هست ؛ آنهم با تخلص «امین»...